دانشجویان عمران دانشگاه یزد 90
دانشجویان عمران ورودی 90
گفتم: خستهام. یک شنبه 22 مرداد 1391برچسب:, :: 23:13 :: نويسنده : مهسا بخشش دوستان ميخوايم توي اين پست مشاعره انجام بديم... اين ايده رو از وبلاگ دوست و همكار گرفتم اما خب بالاخره يه تنوع و يه چيز جديده... پنج شنبه 8 تير 1398برچسب:, :: 11:27 :: نويسنده : مهسا بخشش حکایت دعوا بر سر < خال > از زمان خواجه حافظ شیرازی آغاز گردید و تا زمان معاصر ما کشیده شد ! داستان با بیتی از اشعار حافظ شروع گردید . سپس صائب تبریزی در سالهایی بعد بگونه ای انتقادی و با الگو برداری از اصل شعر حافظ را محکوم به اشتباهش کرد و نهایتا شهریار پاسخی زیبا و شنیدنی برای صائب تبریزی سرود حافظ
صائب تبریزی شهریار البته موارد بالا بصورت رسمی و از قول شاعران شناخته شده بود . بهرحال داستان به اینجا ختم نشد و در گوشه کنار اشعاری را با مضامینی مشابه داریم اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را چنان بخشیده حافظ جان! سمرقند و بخارا را چهار شنبه 23 فروردين 1391برچسب:, :: 21:47 :: نويسنده : مهسا بخشش امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم !
دل به دلم بدین تا براتون تعریف کنم پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمین و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و........ خلاصه فریاد میزدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمیرسید هی میپرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید.... منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و.... دخترک ترسید... کمی عقب رفت ! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم ! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم! ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم ، اومد جلو و با ترس گفت : آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! ذوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقدر ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره....... دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته چی میگه؟! حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود ، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد! یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن! تا اومدم چیزی بگم ، فرشته ی کوچولو ، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه ! چه قدرتمند بود!! مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و کتک بخورید! سه شنبه 9 اسفند 1390برچسب:, :: 20:34 :: نويسنده : مهسا بخشش در یکي از دبيرستان هاي تهران هنگام برگزاري امتحانات سال ششم دبيرستان به عنوان موضوع انشا اين مطلب داده شد که ”شجاعت يعني چه؟” محصلي در قبال اين موضوع فقط نوشته بود : ”شجاعت يعني اين” و برگه ي خود را سفيد به ممتحن تحويل داده بود و رفته يود ! اما برگه ي آن جوان دست به دست دبيران گشته بود و همه به اتفاق و بدون …استثنا به ورقه سفيد او نمره 20 دادند فكر ميكنيد اون دانش آموز چه كسي مي تونست باشه؟ . . . . . . دکتر شریعتی چهار شنبه 28 اسفند 1390برچسب:, :: 11:10 :: نويسنده : مهسا بخشش یک روز بوش و اوباما در یک جلسه نشسته بودن. " دیدی گفتم! هیچکس تو دنیا نگران 140میلیون مسلمان نیست!!!!! " چهار شنبه 3 اسفند 1390برچسب:, :: 23:32 :: نويسنده : مهسا بخشش به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ... فرستنده: خانم فرزانه زماني سه شنبه 2 اسفند 1390برچسب:, :: 22:43 :: نويسنده : مهسا بخشش در عصر یخبندان بسیاری از حیوانات یخ زدند و مردند.
خارپشتها وخامت اوضاع رادریافتند تصمیم گرفتند دورهم جمع شوند و بدین ترتیب همدیگررا حفظ کنند. وقتی نزدیکتر بودند گرمتر میشدند ولی خارهایشان یکدیگررا زخمی میکرد بخاطر همین تصمیم گرفتند ازهم دور شوند ولی بهمین دلیل از سرما یخ زده میمردند.
ازاینرو مجبور بودند برگزینند یا خارها ی دوستان را تحمل کنند، یا نسلشان از روی زمین بر کنده شود.
دریافتند که باز گردند و گردهم آیند. آموختند که، با زخم های کوچکی که همزیستی یا کسی بسیار نزدیک بوجود می آورد، زندگی کنند چون گرمای وجود دیگری مهمتراست.
و این چنین توانستند زنده بمانند.
درس اخلاقی : بهترین رابطه این نیست که اشخاص بی عیب و نقص را گردهم می آورد بلکه آن است هر فرد بیاموزد با معایب دیگران کنارآید و محاسن آنانرا تحسین نماید
برای من جالب بود!!!!!!....(توجه کنید در واقع وصف حال ماهاست)
![]() ![]() ![]() یک شنبه 4 اسفند 1390برچسب:, :: 23:30 :: نويسنده : مهسا بخشش به سلامتی رفیقی که تو رفاقت کم نذاشت ولی کم برداشت تا رفیقش کم نیاره ... ادامه مطلب ... سه شنبه 18 بهمن 1390برچسب:, :: 13:17 :: نويسنده : مهسا بخشش روزی یک سیاستمدار معروف، درست هنگامی که از محل كارش خارج شد، ادامه مطلب ... دو شنبه 17 بهمن 1390برچسب:, :: 14:28 :: نويسنده : مهسا بخشش مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد، او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد، مامور مرزی می پرسد: "در کیسه ها چه داری؟" او می گوید: "شن" دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:, :: 14:31 :: نويسنده : مهسا بخشش در فولکلور آلمان ، قصه ای هست که این چنین بیان می شود متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یک دزد راه می رود ، مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند ، پچ پچ می کند ،آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد ، لباسش را عوض کند ، نزد قاضی برود و شکایت کند .
اما همین که وارد خانه شد ، تبرش را پیدا کرد . زنش آن را جابه جا کرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود ،
حرف می زند ، و رفتار می کند .
یک شنبه 9 بهمن 1390برچسب:, :: 15:37 :: نويسنده : مهسا بخشش دراین قسمت برآنیم تا با یک سری آزمایش های جذاب و ساده برای دانش آموزان، آن ها را با دنیای علم و دانش آشنا کنیم. آزمایش1 : تخم مرغ را بدون صدمه دیدن داخل یک بطری با دهانه تنگ بیاندازید.
با آزمایش زیر می توانید تخم مرغ را بدون دخالت دست به داخل یک بطری دهانه تنگ بفرستید.
وسایل مورد نیاز:
دستور کار: 1- پوست تخم را بکنید . امتحان کنید تا از دهانه بطری بزرگتر باشد.
2- کاغذ را به صورت یک نوار هشت در یک تا کنید.
3- کبریت را روشن کنید و با آن کاغذ را آتش بزنید. سپس کاغذ مشتعل را داخل بطری بیاندازید.
4- به سرعت تخم مرغ را در دهانه بطری قرار دهید.
5- بعد از چند ثانیه تخم مرغ به داخل بطری می افتد.
نتیجه: فشار هوا باعث این اتفاق می شود. . . قبل از این که کاغذ را آتش بزنید و داخل بطری بیاندازید، فشار هوای داخل بطری و بیرون بطری یکسان بود.
کاغذ شعله ور هوای داخل بطری را گرم می کند و باعث انبساط هوا می شود. زمانی که آتش از بطری بیرون می آید هوای داخل بطری سرد شده و منقبض می شود و در نتیجه فشار هوای داخل بطری از خارج بطری کمتر می شود. و این اختلاف فشار باعث می شود تخم مرغ به داخل بطری بیفتد. جمعه 7 بهمن 1390برچسب:, :: 23:12 :: نويسنده : مهسا بخشش خیلی کوچک بودم، اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم. بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند. اسم این موجود “اطلاعات لطفا” بود، و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا می کرد. بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود. رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی می کردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم. دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد.
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که می مکیدمش دور خانه راه می رفتم. تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم. تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفا. ادامه مطلب ... شنبه 28 بهمن 1390برچسب:, :: 10:40 :: نويسنده : مهسا بخشش روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید. آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش که پیر قبیله بود ببرد. مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر کشید و لبخند گرمی نثار مرد جوان کرد و از او بابت آن آب زلال بسیار قدردانی کرد. مرد جوان با دلی لبریز از شادی به روستای خود بازگشت. شنبه 1 بهمن 1390برچسب:, :: 15:33 :: نويسنده : مهسا بخشش همه شب نماز خواندن، همه روز روزه رفتن شنبه 1 بهمن 1390برچسب:, :: 15:24 :: نويسنده : مهسا بخشش صفحه قبل 1 صفحه بعد آخرین مطالب پيوندها |
||
![]() |